|
تقيّه در كتاب و سنّت
(1) دوّمين مسألهاى كه پيوسته «بهانهجويان» و «مخالفان متعصّب ما» بر پيروان مكتب اهلبيت (عليهم السلام) خرده مىگيرند، مسأله «تقيّه» است؛ مىگويند چرا شما تقيّه مىكنيد؟ آيا تقيّه نوعى نفاق نيست؟! آنها اين مسأله را به قدرى بزرگ مىكنند كه گويى تقيّه كار حرام يا گناه كبيره يا بالاتر از آن است. غافل از اين كه قرآن با صراحت در آيات متعدّد، تقيّه را با شرايط خاص مجاز شمرده، و روايات وارده در منابع خودِ آنها نيز اين معنا را تأييد مىكند، و از آن فراتر، تقيّه (با شرايطش) فرمان صريح عقل است، و بسيارى از آنها نيز در زندگى شخصى خود آن را تجربه كرده و به آن عمل مىكنند. براى توضيح اين سخن توجّه به چند نكته لازم است: 1- تقيّه چيست؟ تقيّه آن است كه انسان، عقيده دينى خود را در برابر مخالفان متعصّب و سرسخت كه ممكن است خطرى براى او بيافرينند، كتمان كند. (1) به عنوان مثال مسلمان موحّدى در چنگال گروهى بتپرست لجوج، گرفتار شده كه اگر اظهار توحيد و اسلام كند، خون او را مىريزند يا صدمه مهمّ جانى، مالى و عِرضى به او مىرسانند، او عقيده باطنى خود را مكتوم مىدارد تا از گزند آنها در امان بماند. يا يك مسلمان شيعى در بيابانى گرفتار يك فرد وهّابى تندرو مىشود كه ريختن خون مسلمان شيعه را مباح مىداند، در اين حالت براى حفظ جان و مال و ناموس خود، عقيده خود را از او مكتوم مىدارد. هر عاقلى تصديق مىكند كه اين كار كاملا منطقى است و عقل بر آن حاكم است، چرا كه نبايد جان خود را فداى تعصّب متعصّبان كرد. 2- فرق تقيّه با نفاق نفاق درست نقطه مقابل تقيّه است، منافق كسى است كه در باطن به مبانى اسلام اعتقاد ندارد يا در آن ترديد دارد و متزلزل است، ولى در ميان مسلمين اظهار اسلام مىكند. تقيّهاى كه ما مىگوييم اين است كه در باطن اعتقاد صحيح اسلامى دارد، منتها تابع نظر بعضى از تندروان وهّابى كه همه مسلمين را جز خودشان، كافر مىدانند و براى آنها خط و نشان مىكشند و تهديد مىكنند، نيست؛ هرگاه فرد با ايمانى عقيده خود را براى حفظ جان و مال و ناموس خود، از اين گروه متعصّب كتمان كند، تقيّه است و عكس آن نفاق. 3- تقيّه در ترازوى عقل تقيّه در واقع يك سپر دفاعى است و به همين جهت در روايات ما به عنوان «تُرس المُؤمن» يعنى «سپر افراد با ايمان» معرّفى شده است. هيچ عقلى اجازه نمىدهد كه انسان عقيده باطنى خود را در برابر افراد خطرناك و غيرمنطقى اظهار كند و جان يا مال يا ناموس خود را به خطر بيندازد، چرا كه هدر دادن نيروها و امكانات بدون فايده عاقلانه نيست. «تقيّه» شبيه روشى است كه همه سربازان در ميدان جنگ به كار مىگيرند، خود را در لابهلاى درختان، تونلها، خاكريزها مخفى مىكنند، لباس خود را به رنگ شاخههاى درختان انتخاب مىنمايند، تا بىجهت خون خود را هدر ندهند. تمام عقلاى دنيا براى حفظ جان خود در برابر دشمنان سرسخت، از روش تقيّه استفاده مىكنند، و هرگز كسى را بر استفاده كردن از اين روش، سرزنش نخواهند كرد. در تمام دنيا نمىتوانيد كسى را پيدا كنيد كه تقيّه را با شرايطش نپذيرفته باشد. 4- تقيّه در كتاب الله قرآن مجيد در آيات متعدّدى تقيّه را در برابر كفّار و مخالفان مجاز شمرده است، به عنوان نمونه: (2) الف) در داستان مؤمن آل فرعون مىخوانيم: « (وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ ...)؛ مرد با ايمانى از آل فرعون كه ايمان خود را (نسبت به آيين موسى) كتمان مىكرد گفت: آيا شما مىخواهيد كسى را كه مىگويد پروردگار من خداست، به قتل برسانيد در حالى كه معجزات و دلايل روشنى با خود دارد». «1» و در ادامه مىگويد: «او را به حال خود رها كنيد، اگر دروغ مىگويد آثار دروغ دامان او را مىگيرد، و اگر راست بگويد ممكن است بعضى از عذابهاى الهى را كه او نسبت به آن هشدار مىدهد، دامان شما را بگيرد». به اين ترتيب مؤمن آل فرعون در عين تقيّه و «كتمان ايمان خود» نصايح لازم را به آن گروه متعصّب لجوج كه تصميم گرفته بودند خون پيامبر الهى موسى را بريزند، مىكند. (3) ب) در يك دستور صريح ديگر قرآنى مىخوانيم: « (لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً ...)؛ مؤمنان نبايد كفّار را دوست خود انتخاب كنند، هر كس چنين كند از خداوند، بيگانه است، مگر اين كه بخواهيد از آنها تقيّه كنيد». «1» اين آيه دوستى با دشمنان حق را به كلّى ممنوع كرده، جز در مواردى كه ترك دوستى، سبب اذيّت و آزار مسلمانى شود و به عنوان يك سپر دفاعى از دوستى با آنها به طور تقيّه استفاده شود. (1) ج) داستان عمّارياسر و پدر و مادرش را تمام مفسّران نقل كردهاند كه هر سه گرفتار چنگال مشركان عرب شدند و آنها را وادار به برائت از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) كردند، پدر و مادر عمّار خوددارى كرده و شهيد شدند، ولى عمّار از روى تقيّه مطابق ميل آنها سخن گفت و سپس گريهكنان به خدمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) رسيد. در اين هنگام آيه شريفه « (مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ ...)؛ كسانى كه بعد از ايمان كافر شوند ... عذاب سختى دارند، مگر آنها كه تحت فشار واقع شدهاند ...». «2» پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله) پدر و مادر عمّار را جزء شهدا شمرد و اشك از چشمان عمّار سترد و فرمود: چيزى بر تو نيست، اگر باز تو را مجبور كردند تو نيز همان كلمات را تكرار كن! اتّفاق نظر همه مفسّران اسلام در مورد نزول آيه فوق درباره عمّار و پدر و مادرش و سخنانى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) بعد از آن فرمود، نشان مىدهد كه مسأله تقيّه مورد قبول همه است. راستى شگفتانگيز است كه با اين سندهاى محكم قرآنى و كلمات مفسّران اهل سنّت، باز هم بر شيعه به خاطر قبول تقيّه خردهگيرى مىكنند؟ آرى نه عمّار منافق بود و نه مؤمن آل فرعون، بلكه از دستور الهى تقيّه بهره گرفتند. 5- تقيّه در روايات اسلامى در روايات اسلامى نيز تقيّه بازتاب وسيعى دارد به عنوان نمونه: مسند أبى شيبة از مسانيد معروف اهل سنّت است. او در داستان «مسيلمه كذّاب» نقل مىكند كه مسيلمه كذّاب دو نفر از ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را در منطقه نفوذ خود دستگير كرد. از هر دو سؤال كرد، آيا شهادت مىدهيد كه من فرستاده خدا هستم؟! يكى شهادت داد و نجات يافت و دوّمى شهادت نداد و گردنش را زدند. هنگامى كه خبر به پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله) رسيد، فرمود: آن كه كشته شد بر طريق صدق و راستى قدم برداشت و دوّمى رخصت الهى را پذيرا شد و گناهى بر او نيست. «1» در احاديث ائمّه اهلبيت (عليهم السلام) به خصوص امامانى كه در عصر قدرت بنىاميّه و بنىعبّاس مىزيستند و دوستان على (عليه السلام) را هر كجا مىيافتند به قتل مىرساندند، دستور تقيّه فراوان ديده مىشود، زيرا مأمور بودند براى حفظ جان خويش از شرّ آن جانيان آدمكش و بىرحم، از سپر تقيّه بهره جويند. 6- آيا تقيّه فقط در برابر كفّار است؟ بعضى از مخالفان ما هنگامى كه خود را در برابر آيات صريح و روايات بالا مىبينند، چارهاى جز پذيرش مسأله مشروعيّت تقيّه در اسلام نمىبينند، ولى مىگويند تقيّه تنها در برابر «كفّار» است و در برابر مسلمين تقيّه مشروع نيست. حال آن كه عدم تفاوت در ميان اين دو- با توجّه به دلايل فوق- بسيار روشن است، زيرا: 1- اگر مفهوم تقيّه حفظ جان و مال و عِرض در برابر متعصّبان وافراد خطرناك است- كه هست- چه تفاوتى ميان مسلمان ناآگاه و متعصّب و كافر وجود دارد؟ اگر عقل و خرد حاكم به حفظ اين امور و هدر ندادن بيهوده آنهاست، چه تفاوتى بين اين دو مورد وجود دارد؟ ما كسانى را سراغ داريم كه بر اثر شدّت ناآگاهى و تبليغات سوء مىگويند: ريختن خون شيعه مايه تقرّب به خداست، آيا اگر شيعه مخلص از پيروان اميرمؤمنان على (عليه السلام) و اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله) در ميان چنين گروهى گرفتار شد و از او پرسيدند مذهب تو چيست؟ با صراحت بگويد: شيعهام، و گلوى خود را به تيغ جهل وجنايت بسپارد؟! هيچ عاقل و خردمندى چنين حكم مىكند؟! (1) به تعبير ديگر اگر همان كارى را كه مشركان عرب، در برابر عمّار ياسر، يا پيروان مسيلمه كذّاب در برابر دو نفر از ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله) انجام دادند، حاكمان بنىاميّه و خلفاى بنىعبّاس و مانند آنها از مسلمانان ناآگاه نسبت به شيعيان على (عليه السلام) انجام دادند، بايد حكم به حرمت تقيّه كنيم هر چند سبب نابودى صدها يا هزاران نفر پيروان مخلص اهلبيت (عليهم السلام) شود، به سبب اين كه اين حاكمان به ظاهر مسلمانند؟! اگر امامان اهلبيت (عليهم السلام) با تأكيد فراوان روى مسأله تقيّه تأكيد نكرده بودند، تا آنجا كه فرمودند: «تِسْعَةُ أعْشَارِ الدِّينِ التَّقِيَّةُ ؛ نه دهم دين تقيه است» «1»، شايد عدد كشتگان شيعه در عصر بنىاميّه و بنىعبّاس به صدها هزار يا ميليونها نفر مىرسيد، يعنى دهها برابر كشتارهاى بيرحمانه و وحشيانهاى كه داشتند انجام مىدادند. آيا كمترين ترديدى در مشروعيّت تقيّه در چنين شرايطى مىتوان داشت؟ ما فراموش نمىكنيم كه اهل سنّت هم سالها به خاطر اختلافات مذهبى، از جمله بر سر مسأله حادث يا قديم بودن قرآن، اختلافات شديدى داشتند و خونهاى زيادى در اين راه ريخته شد! (همان نزاعى كه امروز از نظر محقّقان يك نزاع كاملا بيهوده و بى معناست). آيا گروهى كه خود را بر حق مىدانستند، اگر در چنگال مخالفان گرفتار مىشدند و از عقيده آنها سؤال مىشد، بايد با صراحت مىگفتند ما فلان عقيده را داريم، هرچند خون آنها را بريزند، بى آن كه كمترين فايده و تأثيرى براى ريخته شدن خون آنها باشد؟! (1) 2- فخر رازى در تفسير آيه شريفه (إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً) «1» مىگويد: ظاهر آيه دلالت دارد بر اين كه تقيّه در برابر كفّار غالب مباح است، «إلّا أنّ مذهب الشافعى- رض- أنّ الحالة بين المسلمين إذا شاكلت الحالة بين المسلمين و المشركين حلّت التقيّة محاماة على النفس؛ مذهب شافعى اين است كه اگر وضع مسلمانان با يكديگر همانند وضع مسلمين و كفّار شود، تقيّه براى حفظ نفس، حلال است». سپس به بيان دليل جواز تقيّه براى حفظ مال مىپردازد و به حديث نبوى «حُرْمَة مَالِ الْمُسْلِمِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ ؛ احترام مال مسلمان مانند احترام خون اوست» و حديث «مَنْ قُتِلَ دُونَ مَالِهِ فَهُوَ شَهِيدٌ ؛ كسى كه براى حفظ اموالش كشته شود شهيد است» «2» استدلال مىكند. در تفسير نيشابورى كه در حاشيه تفسير طبرى آمده نيز مىخوانيم: قال الامام الشافعى: «تجوز التقية بين المسلمين كما تجوز بين الكافرين محاماة عن النفس؛ تقيّه به خاطر حفظ جانها در ميان مسلمانان جايز است، همانگونه كه در ميان كفّار و مسلمين جايز است». «1» (1) 3- جالب اين است كه در دوران خلافت بنىعبّاس جمعى از محدّثان اهل سنّت به سبب اعتقاد به «قديم بودن قرآن» تحت فشار حاكمان بنىعبّاس قرار گرفتند و آنها از باب تقيّه اعتراف به حادث بودن قرآن كردند و نجات يافتند. «ابن سعد» مورّخ معروف، در كتاب طبقات و «طبرى» مورّخ معروف ديگر، در كتاب تاريخ خود به دو نامه اشاره مىكنند كه از سوى «مأمون» در اين رابطه به رييس شرطه بغداد «اسحاق بن ابراهيم» ارسال شد. در مورد نامه اوّل ابن سعد مىنويسد، مأمون به رييس شرطه نوشت، هفت نفر از محدّثين معروف (محمّد بن سعد كاتب واقدى- ابومسلم- يحيى بن معين- زهير بن حرب- اسماعيل بن داود- اسماعيل بن ابى مسعود و احمد بن الدورقى) را تحت الحفظ، نزد من بفرست. هنگامى كه نزد مأمون آمدند از آنها به عنوان آزمايش سؤال كرد، اعتقاد شما درباره قرآن چيست؟ همگى جواب دادند قرآن مخلوق است (با اين كه رأى مشهور ميان محدّثين عكس اين معنا يعنى قديم بودن قرآن بود و آنها نيز به آن معتقد بودند). «2» آرى آنها از ترس مجازاتهاى سنگين مأمون تقيّه كردند و اعتراف به مخلوق بودن قرآن نمودند و رهايى يافتند. (1) به دنبال نامه دوّم مأمون كه طبرى آن را نقل كرده و مخاطب در آن نيز رئيس شرطه بغداد است، چنين مىخوانيم: هنگامى كه نامه مأمون به او رسيد، جمعى از محدّثان را كه شايد عدد آنها به 26 نفر مىرسيد، احضار كرد و نامه مأمون را بر آنها خواند، سپس يك يك را صدا زد تا عقيده خود را درباره قرآن اظهار كنند، همه آنها به استثناى چهار نفر اعتراف كردند كه قرآن مخلوق است (و با تقيّه رهايى يافتند). آن چهارنفر كه اعتراف نكردند: احمد بن حنبل، سجادة، القواريرى، و محمّد بن نوح بودند. رييس شرطه دستور داد آنها را به زنجير بكشند و زندانى كنند، فردا همه آنها را فراخواند، همان سخن قبلى درباره قرآن را بر آنها تكرار كرد، سجادة اعتراف كرد كه قرآن مخلوق است و آزاد شد و بقيّه اصرار بر مخالفت كردند و آنها را به زندان بازگرداند. روز بعد آن سه نفر را فراخواند و «القواريرى» از گفته خود بازگشت و آزاد شد، ولى احمد بن حنبل و محمّد بن نوح همچنان بر گفتار خود اصرار ورزيدند، و رييس شرطه آنها را به شهر «طرطوس» «1» تبعيد كرد. هنگامى كه بعضى از افراد به گروهى كه تقيّه كردند اعتراض نمودند، آنها به عمل عمّار ياسر در برابر كفّار استناد جستند. «1» اينها همه به وضوح نشان مىدهد، در صورتى كه انسان تحت فشار شديد قرار گيرد و تنها راه نجات از چنگال ستمگران تقيّه باشد، مىتواند راه تقيّه را در پيش گيرد، خواه در مقابل كافر باشد يا در برابر مسلمان (دقّت كنيد). 7- تقيّه حرام در بعضى از موارد تقيّه حرام است، و آن زمانى است كه اگر فرد يا گروهى راه تقيّه را پيش گيرند و عقيده مذهبى خود را پنهان دارند، اصل اسلام به خطر افتد يا ضربه شديدى بر كيان مسلمين وارد گردد، در اين گونه موارد بايد عقيده واقعى خود را ظاهر كنند، هر چند خطر يا ضررى براى آنها داشته باشد. و آنها كه گمان مىكنند اينها از قبيل به هلاكت افكندن خويش (إلقاء النفس إلى التهلكة) است كه قرآن با صراحت از آن نهى كرده و فرموده (وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ) «2» سخت در اشتباهند، زيرا لازمه آن اين است كه حضور در ميدان جهاد نيز حرام باشد، در حالى كه هيچ عاقلى چنين سخنى نمىگويد، و از اينجا روشن مىشود كه قيام امام حسين بن على بن ابىطالب (عليهم السلام) در برابر يزيد، يك وظيفه قطعى دينى بوده، و امام حاضر نشد- حتّى به عنوان تقيّه- با يزيديان و بنىاميّه غاصب خلافت اسلامى كنار بيايد، زيرا مىدانست ضربه شديدى به كيان اسلام خواهد خورد و قيام و شهادت او مايه بيدارى مسلمين و نجات اسلام از چنگال تفالههاى جاهليّت است. 8- تقيّه مدارايى اين نوع ديگرى از تقيّه است كه صاحبان يك مذهب براى حفظ وحدت صفوف مسلمين در كارهايى كه لطمهاى به اساس دين و مذهب نمىزند، با ساير فرق مسلمين هماهنگى كنند. مثلا پيروان مكتب اهلبيت (عليهم السلام) عقيده دارند بر فرش نمىتوان سجده كرد و حتماً بايد بر سنگ يا ساير اجزاى زمين و مانند آن سجده نمود، و حديث معروف پيامبر (صلى الله عليه وآله) «جُعِلَتْ لِىَ الْارْضُ مَسْجِداً وَطَهُوراً ؛ زمين براى من محلّ سجده و وسيله تيمّم قرار داده شده است» «1» را دليل بر آن مىدانند. حال اگر بخواهند براى حفظ وحدت در صفوف ساير مسلمين در مساجد آنها، يا در مسجد الحرام و مسجد النبى (صلى الله عليه وآله) نماز بخوانند، ناگزير بر همان فرشها- مانند ديگران- سجده مىكنند. اين كار جايز و چنين نمازى به عقيده ما صحيح است و اين را تقيّه مدارايى مىگويند، زيرا مسأله ترس از جان و مال در آن مطرح نيست، بلكه مسأله مدارا كردن با ساير فرق اسلام در آن مطرح است. (1) بحث تقيّه را با سخنى از يكى از بزرگان پايان مىدهيم: يكى از بزرگان شيعه با يكى از شيوخ الازهر در مصر ملاقاتى داشت، او به عنوان سرزنش به اين عالم شيعى مىگويد: شنيدهايم شما تقيّه مىكنيد؟! عالم شيعى در پاسخ گفت: «لعن الله من حملنا على التقيّة؛ از رحمت خدا دور باد آن كس كه ما را مجبور به تقيّه كرد»! َ |